نه ماه انتظارشو کشیده بود...اما دیروز که دیدمش بدو بدو اومد پیشم وبهم گفت : عمه زهرا ! می خوام برم بالای بلند ترین کاج روی زمین و خودمو پرت کنم پایین...
بهش گفتم : خوب كاري نداره از فردا دوتايي با هم راه می افتیم ميريم دنبال بلند ترین کاج روی زمین .خوبه علی؟
اونقدر ذوق کرد انگار که خدا یه خواهر کوچولو بهش داده باشه.
پ.ن:
این دیالوگ خیلی برام عجیب بود نه اینکه علی می خواست از بلند ترین کاج روی زمین خودشو پرت کنه پایین...اینکه من همیشه زهرا بودم و حالا عمه زهرا !

