از شعر دلگیرم مرا دیگر نمی خواهد
من را در این شب های زجرآور نمی خواهد
دست مرا در کوچه های شب نمی گیرد
انگار مثل مادرم...دختر نمی خواهد
از حرف مردم ، آبرو ، از عشق می ترسد
دیگر برای شهر در د سر نمی خواهد
شهری که می سوزد میان گریه های من
این کوه را آتش فشانی تر نمی خواهد
تا صبح بی صبرانه رقصیدم ولی انگار
این باد دیگر رقص خاکستر نمی خواهد
حتی مرا در قطعه ای از گور یک شاعر
حتی مرا در نعش یک دفتر نمی خواهد
من را ندید و از دل تاریکی ام رد شد
خیری از این شب ها ندید و شر نمی خواهد
.............
می خواست از شر دلم راحت شود اما...
این دختر سر به هوا
شوهر
نمی خواهد!
مرداد۸۷
و...
((خیال خام مرا گاز می زند هر شب))
شعر نیست !
دندان کرم خورده ایست که سال ها ست در گوشت تنم جا مانده
و من...
سالهاست ، به طعم سوختگی خود
عادت نکرده ام.
و در آخر...
شعر مقاومت!
دیگر...به درد باروت های سوخته ی من نمی خورند...مردان بیروت هم.
بی جهت کبریت هایت را به پای آمدنم نریز
بگذار همین جا بمانم و بعد از تو
مقاومتی تازه را بیاغازم
انفجاری دیگر...
..........................................................
پاورقی:
دوباره دلم هوای نجف کرده. نمی دونید عید غدیر ها نجف چه حال و هوایی داره! یا امیر المونین...یا علی...
همین...
![]()
![]()