((چه اندوه بار است ای خدایان ، جهان به شب هنگامان و چه راز گونه است مهی که مرداب ها را می پوشاند.اگر پیش از مرگ رنجی فراوان برده باشی و اگر در این وادی مه گرفته به درماندگی پرسه زده باشی و اگر بار گران جانکاهی بر دوش ، گرد جهان می گشتی ، می فهمیدی ...و اگر خسته باشی و بی هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک مه و مرداب و رودخانه هایش رضا داده باشی ،. می فهمیدی . اگر حاضر بودی با قلبی سبک به کام مرگ فرو روی و می دانستی که تنها مرگ ، مرهم زخم توست...می فهمیدی...
اسبان جادویی و سیاه ، خسته بودند، سوارانشان را آهسته تر می بردند و شب ناگزیر فرو می بلعیدشان...شب پارچه ی سیاهش را روی جنگل ها و مرغزار ها می کشید و چراغ های کوچک و غمگینی را در آن دور دست روشن می کرد. چراغ هایی که دیگر برای مرشد و مارگاریتا هیچ معنایی نداشت و بیگانه بود. شب ،دسته ی سوار بر اسبان سیاه را فرو می بلعید و تخم سفید ستاره ها را به آسمان می پاشید.))
(مرشد و مارگاریتا /میخائیل بولگاکف)
گاهی به این فکر می کنم که آیا تحقیری بزرگ تر از مرگ هم میتواند در یک لحظه تمام شخصیت آدمی را به بازی بگیردو بعد به یک لاشه ی بی شخصیت تحقیر شده ی بد بخت از ته دل بخندد؟ انسانی که حتی اختیار یک لحظه زندگی خود را هم نداشت و یک لحظه اختیار زندگی خود را ! و از همه بدتر اینکه فکر میکرد...
یک عمر جنگیدن و خود را اختیار دار خود دانستن...آنچنان که نداشته ها را بدست بیاورد و داشته ها را حفظ کند و دنیا را آنطوری که می خواهد بسازد چون خود را حاکم به سرنوشت خود و مالک نداشته ها و داشته ها و دنیا می دانست..تصور می کنم معنای اختیار را برای یک انسان ...یک انسان کنترل گر که یاد گرفته به زندگی خود و دیگران نظم بدهد ...کم کم به نقش ناظم بودن علاقه مند می شود...بعد به این نقش عادت می کند و در نهایت به آن وابسته می شودکه ناگهان یک بی نظمی بزرگ که هیچوقت در مخیله ی هیچ انسانی نمی گنجد با تحقیر و البته با قدرت لگد میزند به تمام مالکیت ها و نظم ها و اختیاری که فکر می کرد دارد و مثل سرنوشت آبکی یک تف اورا پخش زمین می کند...سقوط می کند به قعر جبر و جبر و جبر...با تمام حرف های نگفته اش و اختیاری که همیشه فکر میکرد...و فقط فکر میکرد...
فقط سکوت و حقارت فقط سقوط و سقوط
به قعر جبر در این اختیار تزیینی
که سنگ سینه سپر کرده سخت می خندد
به او که می شکند پشت بغض ویترینی
به تو...دو چشم ،دو ابرو،دهان...ببند وبمیر
وپرت می شود آخر عروسک چینی....
و این پایان تحقر آمیز نقش او به عنوان یک ناظم خواهد بود.
آری...گاهی به این تحقیر بزرگ و نابخشودنی فکر می کنم و گاهی به پرواز. به آن آرامش ابدی که می گویند و شنیده ایم...همان که برادر بزرگ و قدرتمند رویا ست...و مرشد و مارگاریتا آن را در ذهن من مجسم کردند به زیبایی زین یک اسب سیاه وجادویی ، در آسمان شب ، با دهنه ی طلا و سکوت بی پایان یک تجربه...تجربه ی پرواز ...پروازشبانگاهی و نسیم فرح بخشی که چشم های مسحور کننده ی مارگاریتای عاشق را برای همیشه در چشم های معشوقش باز می کند و پرده های تزویر را می درد و به نیزار ها می اندازد همانطور که لباس های جادویی و پر زرق و برق آنها را...برهنگی و رهایی ...آزادی...
مارگاریتا به مرشد گفت: (( به سکوت گوش بده))
شن ها زیر پای برهنه ی مارگاریتا صدا می کرد. ((به سکوت گوش بده و لذت ببر. این همان آرامشی است که در زندگی هرگز رنگ آن را ندیده بودی. آنجا را نگاه کن ، خانه ی ابدی تو آنجاست و این پاداش توست. از همین جا کرکره ها را میبینم و تاک خزنده ای را که تا زیر سقف رسیده. آنجا خانه ی توست...خانه ی ابدی تو...شب ها مردم به دیدنت خواهند آمد ، مردمی که دوستشان داری ، مردمی که هرگز آزاری به تو نرسانده اند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که زیر نور شمع، اتاقت چقدر زیباست و تو با همان کلاه کثیفت به خواب خواهی رفت، با لبخندی بر لبانت...معشوق من ! خواب قدرتمند و خردمندت می کند!
دیگر هرگز نمی توانی مرا از خود برانی...و من بالای سرت مراقب خوابت خواهم بود...مراقب لبخندت.))
و باز هم مرگ...
همو که خاطرات لعنتی را دفن می کند
این خاطرات بی رحم
و من را همچون شخصیتی که مرشد آفریده بود
به پرواز وا میدارد....
مثل یک قهرمان بی بازگشت...
من آمرزیده خواهم شد
همچنان که در شب یکشنبه ی روز رستاخیز، پسر منجم ، پنجمین حاکم یهودا ، پونتیوس پیلاطس شقی القلب آمرزیده شد.

