تبليغاتX
آینه ها دچار فراموشی اند

آینه ها دچار فراموشی اند

ترجیح می دهم که خودم باشم و خودم/حتی از انزوای خودم گوشه گیر تر


 

 

 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

گاهی تو را می خواهم و گاهی نمی خواهم...

((چه اندوه بار است ای خدایان ، جهان به شب هنگامان و چه راز گونه است مهی که مرداب ها را می پوشاند.اگر پیش از مرگ رنجی فراوان برده باشی و اگر در این وادی مه گرفته به درماندگی پرسه زده باشی و اگر بار گران جانکاهی بر دوش ، گرد جهان می گشتی ، می فهمیدی ...و اگر خسته باشی و بی هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک مه و مرداب و رودخانه هایش رضا داده باشی ،. می فهمیدی . اگر حاضر بودی  با قلبی سبک به کام مرگ فرو روی و می دانستی که تنها مرگ ، مرهم زخم توست...می فهمیدی...

اسبان جادویی و سیاه ،  خسته بودند، سوارانشان را آهسته تر می بردند و شب ناگزیر فرو می بلعیدشان...شب پارچه ی سیاهش را روی جنگل ها و مرغزار ها می کشید و چراغ های کوچک و غمگینی را در آن دور دست روشن می کرد. چراغ هایی که دیگر برای مرشد و مارگاریتا هیچ معنایی نداشت و بیگانه بود. شب ،دسته ی سوار بر اسبان سیاه را فرو می بلعید و تخم سفید ستاره ها  را به آسمان می پاشید.))

(مرشد و مارگاریتا /میخائیل بولگاکف)

 

گاهی به این فکر می کنم که آیا تحقیری بزرگ تر از مرگ هم میتواند در یک لحظه تمام شخصیت آدمی را به بازی بگیردو بعد به یک لاشه ی بی شخصیت تحقیر شده ی بد بخت   از ته دل  بخندد؟ انسانی که حتی اختیار یک لحظه زندگی خود را هم نداشت و یک لحظه اختیار زندگی خود را ! و از همه بدتر اینکه فکر میکرد...

یک عمر جنگیدن  و خود را اختیار دار خود دانستن...آنچنان  که نداشته ها را بدست بیاورد و داشته ها را حفظ کند  و  دنیا را آنطوری که می خواهد بسازد چون خود را حاکم به سرنوشت خود  و مالک نداشته ها و داشته ها و دنیا می دانست..تصور می کنم معنای اختیار را برای یک انسان ...یک انسان کنترل گر که یاد گرفته  به زندگی خود و دیگران نظم بدهد ...کم کم به نقش ناظم بودن علاقه مند می شود...بعد به این نقش عادت می کند  و در نهایت به آن وابسته می شودکه ناگهان یک بی نظمی بزرگ که هیچوقت در مخیله ی هیچ انسانی نمی گنجد  با تحقیر و البته با قدرت لگد میزند به تمام مالکیت ها و نظم ها و اختیاری که فکر می کرد دارد  و مثل سرنوشت آبکی یک تف اورا  پخش زمین می کند...سقوط می کند به قعر جبر و جبر و جبر...با تمام حرف های نگفته اش و اختیاری که همیشه فکر میکرد...و فقط فکر میکرد...

فقط سکوت و حقارت فقط سقوط و سقوط

به قعر جبر در این اختیار تزیینی

که سنگ سینه سپر کرده سخت می خندد

به او که می شکند پشت بغض ویترینی

به تو...دو چشم ،دو ابرو،دهان...ببند وبمیر

وپرت می شود آخر عروسک چینی....

 و این پایان تحقر آمیز نقش او به عنوان یک ناظم خواهد بود.

 آری...گاهی به این تحقیر بزرگ و نابخشودنی فکر می کنم و گاهی به پرواز. به  آن آرامش ابدی که می گویند و شنیده ایم...همان که برادر بزرگ و قدرتمند رویا ست...و  مرشد و مارگاریتا آن را در ذهن من مجسم کردند به زیبایی  زین یک اسب سیاه وجادویی ، در آسمان شب ، با دهنه ی طلا و سکوت بی پایان یک تجربه...تجربه ی پرواز ...پروازشبانگاهی و نسیم فرح بخشی که چشم های مسحور کننده ی  مارگاریتای عاشق را برای همیشه در چشم های معشوقش باز می کند  و پرده های تزویر را می درد و به نیزار ها می اندازد همانطور که لباس های جادویی و پر زرق و برق آنها را...برهنگی و رهایی ...آزادی...

 مارگاریتا به مرشد گفت: (( به سکوت گوش بده))

شن ها زیر پای برهنه ی مارگاریتا صدا می کرد. ((به سکوت گوش بده و لذت ببر. این همان آرامشی است که در زندگی هرگز رنگ آن را ندیده بودی. آنجا را نگاه کن ، خانه ی ابدی تو آنجاست و این پاداش توست. از همین جا کرکره ها را میبینم و تاک خزنده ای را که تا زیر سقف رسیده. آنجا خانه ی توست...خانه ی ابدی تو...شب ها مردم به دیدنت خواهند آمد ، مردمی که دوستشان داری ، مردمی که هرگز آزاری به تو نرسانده اند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که زیر نور شمع، اتاقت چقدر زیباست و تو با همان کلاه کثیفت به خواب خواهی رفت، با لبخندی بر لبانت...معشوق من ! خواب  قدرتمند و خردمندت می کند!

دیگر هرگز نمی توانی مرا از خود برانی...و من بالای سرت مراقب خوابت خواهم بود...مراقب لبخندت.))

 و باز هم مرگ...

همو که خاطرات لعنتی را دفن می کند

این خاطرات بی رحم  

و من را همچون شخصیتی که مرشد آفریده بود

به پرواز وا میدارد....

مثل یک قهرمان بی بازگشت...

من  آمرزیده خواهم شد

همچنان که در شب یکشنبه ی روز رستاخیز، پسر منجم ، پنجمین حاکم یهودا ، پونتیوس پیلاطس شقی القلب آمرزیده شد.

 

 

نوشته شده در  ساعت 3:54  توسط آینه  | 


جمعه شانزدهم مرداد 1388

اما اینجا هیچکس...

۱.توی اتاقم پشت پنجره ی رو به خیابان نشسته ام و بین داد ها و دود ها و ترافیک ماشین ها زل زده ام به معصومیت پسر بچه ریزه میزه ی  سینی شربت  بدست...درست روی خط کشی زرد رنگ ...وسط خیابان...با آن عینک ته استکانی اش . چطور  باور کنم که او هم امشب تو را ندید!

حتی اگر قصه ی طولانی انتظار  را تعریف کند در چند ثانیه ی کوتاه و التماس ضعیف  دو چشم و چند لیوان سن ایچ بی رنگ و رو به  یک ...فقط یک نیش ترمز ...و بی تفاوتی یک دست سیمانی  و بعد لیوان بی مصرفی که پرتاب می شود درست روی خط کشی زرد رنگ...وسط خیابان...

یک لحظه  می ترسم و چشم هایم را می بندم وبعد...

پسرک هنوز لبخند می زند.همان لبخندی که هیچ ماشینی آن راندید... خدا را شکر می کنم که این سینی هم به خیر گذشت...همیشه جای شکرش باقیست...مگر نه؟!

۲.اما  اینجاهیچکس به من نگفت وقتی تو بیایی خدا به واسطه  ی آمدنت دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد.

به یمحق الله الکذب و یذهب الزمان الکلب....پیامبر (ص)

اما اینجا هیچکس به من نگفت وقتی تو بیایی  همه ی امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه ی خویش و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه ی جهان میگستری بدون آنکه حتی  خفته ای را بیدار کنی و خونی را بریزی .

یاوی الی المهدی امته کما تاوی النحل الی یعسوبها و یسطر العدل  حتی یکون الناس علی مثل امرهم الاول لا یوفظ نائما و لا یهریق دما. پیامبر (ص)

اما اینجا هیچکس به من نگفت وقتی تو بیایی حتی یک نفر هم فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند !

یفیض فیهم المال حتی یهم الرجل بماله من یقبله منه حتی یتصدق. پیامبر (ص)

اما اینجا هیچکس...

 من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد .

 -رسول یونان-

نوشته شده در  ساعت 16:46  توسط آینه  | 


درباره ي من


همه حقیقت من سایه ایست بر دیوار

مگرد...هان ! که نیابی من مثالی را

با خودم هستم.

خودم هستم!

با خودم؟!

و خودم؟؟!

زهراسادات هاشمی

الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجائی منک و انت انت...
خدایا چگونه تو را بخوانم منی که منم و چگونه نا امیدم کنی تویی که تویی...



 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

موضوع مطالب
لينک دوستان

انجمن شعر آئینی کرج
نجمن شعر استان قم
انجمن سخن کاشان
یا علی از تو مدد
شاعران جوان قم
بهانه بودن(لیلا خانم)
وحیده خانم گرجی(یکتا)
سید حمید برقعی
حیات طیبه
غم موروثی(سما خانم)
وحید قاسمی
جوانان عاشورایی
آقای مهدی صادقی
شعر های الهه خانم
آقای عبد الجبار کاکایی(ترانه)
شعر شهدا(خانم پروانه نجاتی)
انجمن مجازی شعر
آقای امید فرهادپور
آقای محسن رضوی
باد ما را خواهد برد(صبا رهگذر)
آقای محمد برزگر
خانم نغمه مستشار نظامی
هیئت فاطمیون اراک
دلنوشته ها(رها)
چشمان ناچار(آقای یارجانلی)
خانم فاطمه دریایی
آقای کاظم بهمنی
آقای اعتصامی فرد
خانم سیده زهرا بصارتی
خانم فاطمه اختصاری
آقای عبد الحسین انصاری
خانم اعظم سعادتمند
مریم باغ سیب
روزنوشت های شاعری با شلوار چروک
مریم ها و یاکریم ها میدانند( آقای میثم فروتن)
شاعر کوچولو ( زهره خانوم )
آقای سیامک بهرامپرور
سید محمد جواد شرافت
آقای کاظم رستمی
خانم سمانه روشنی
آقای محمد شعبانی
خانم زهرا بزرگ زاده
لوح
سید مصطفی میر عبدالله
آقای مهدی زارعی
خانم نجمه بسطام خانی
خانم زهرا بشری موحد
خانم انسیه سادات هاشمی
خانم مهرانه جندقی
استاد میر شکاک
آوای آزاد
خانم مستان
خانم فاطمه نوری
خانم صدیقه حسینی
آقای حامد عسکری
آقای علیرضا بدیع
آقای سید رضا شرافت
آقای حمیدرضا حامدی
خانم زهرا انارکی
خانم زهراسادات ضرابی
آقای محمد سعید میرزایی
آقای محسن سلطانی
خانم ن . هاشمی
رقصان با گله های پروانه
آقای علی اصغر شیری
خانم لیلا کرد بچه
گروس عبدالملکیان
شیعه نیوز
کولاژ
محمد غفاری
مسیح
امیر حسین آکار
نا همواری ها
محمد رفیعی
سنجاب جونم
دختر کولی
فراسو
سیمرغ سابق (سمانه اشراقی)
نوادگان قابیل
خانم مریم محمدیان
غزل
محمد جواد آسمان
انسانم آرزوست...(انجمن اسلامی دانشگاه قم)
همین فردا بود
رسول یونان
شمس لنگرودی
رضا نیکو کار
عباس صفاری
من مادر من همسر من دختر
علیرضا بهرامی(داستان)
پاییز بارانی من
عادله جان
علیرضا بهرامی(شعر)

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين