غافلی از حال دل... ترسم که این ویرانه را
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند !
یک:
خدا جونم می دونی که خیلی باهات حرف دارم.که خیلی دوستت دارم.که خیلی دلم برات تنگ شده....خدا جونم... چگونه تورا بخوانم که من...منم و چگونه از تو نا امید شوم که تو...تویی؟ ! اگر از تو نخواهم و...
الهی کیف ادعوک و انا انا؟! و کیف اقطع رجائی منک و انت انت؟ الهی اذا لم اسئلک فتعطینی فمن ذا الذی اسئله فیعطینی الهی اذا لم ادعوک فتستجیب لی فمن ذا الذی ادعوه فیستجیب لی الهی اذا لم اتضرع الیک فترحمنی فمن ذا الذی اتضرع الیه فیرحمنی...الهی کما فلقت البحر لموسی علیه السلام و نجیته اسئلک ان تصلی علی محمد و آله و ان تنجینی مما انا فیه و تفرج عنی فرجا عاجلا غیر آجل....بفضلک و رحمتک یا ارحم الراحمین.....(دعای امام سجاد علیه السلام ـ مفاتیح الجنان)
این چند جمله ی سبز رو بخون تا بفهمی چقدر باهاش حرف داشتی همیشه می خواستی بگی اما...اما نمی تونستی!
....................................
دو :
(چه بی ربط! )اصلا من تو فلسفه ی این وبلاگ نویسی موندم....آخه به کسی چه ربطی داره که تو دل اون یکی چی می گذره و چی میگه؟ اصلا چرا یکی دیگه باید با شادی آدم شاد بشه وبا گریه هاش گریه کنه..تازه اگه شاد بشه یا اگه گریه کنه!!...خیلی ساده لوحانه است اگه کسی اینطوری فکر کنه!... .یا مثلا... همین دری وری های من به چه درد بقیه آدما می خوره....خوب فرض کن من اومدم و عید و سال جدید رو هم به همه هموطنان عزیزم تبریک گفتم...یعنی واقعا کسی خوشحال میشه از اینکه من بیام اینجا و عید رو بهش تبریک بگم...؟!!!!یا ناراحت میشه و بهش بر می خوره اگه تبریک نگم....؟!!!! شاید بعضی ها بگن : خوبیه وبلاگ نویسی اینه که یه جایی حرفاتو می زنی حالا اگه کسی شنید. که چه بهتر اگرم نشنید که حداقلش اینه که خودتو خالی کردی..
.اما باور کنید هیچی به اندازه یک ساعت خلوت کردن با خودش... با خدا... آدمو خالی نمی کنه...(همینه که میگن یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بهتره)....مگه آدم تو این زندگی های شلوغ و پلوغ و پر درد سر این روزا اصلا چقدرتوی یک شبانه روز فرصت داره که با خودش خلوت کنه و ذهنشو از درگیری های روز مره پاک کنه و بیاد تو اتاقش و یه گوشه بشینه و....
آهان ...حالا همین که یکم خودشو از دور و برش می کشه بیرون وبا هزار زور و زحمت خلوتی رو برا خودش دست و پا کنه تا یکم از حقیقت جدا بشه و تنها باشه تو اتاقی که یک روز اونجا شاعر شده بود....
تازه یک پنجره ای رو به دنیای مجازی براش باز میشه که به مراتب بزرگ تر...شلوغ تر و بی در و پیکر تر از دنیای حقیقته....کافیه فقط یک قدم بذاری تا فرسنگ ها از اون چیزی که هستی دور بشی .به خاطر همینه که این روزا نه تنها شاعرا که همه ی ما آدما این همه از خودمون فاصله گرفتیم...خودمونو توی این شلوغی ها گم کردیم. همه ی ما می دونیم که یک شاعر تو جلسه و جمع و انجمن و مجله و حتی یک جمع ساده ی دوستانه و یا خانوادگی که خالی از به به و چه چه هم نخواهد بود...شاعر نیست و نخواهد شد.
یک شاعر تو خلوت خودش شاعره ...تو سکوتش و تنهایی اش و پشت پنجره ی خاطره ها و تجربه هاش و نگاهی از جنس خودش به خودش و زندگیش...اما کو خلوت؟! کو تنهایی؟! کو نگاه شخصی؟!کو پنجره ای به خاطره ها؟!
شب شعر ها و جلسه های ادبی و انجمن ها وکنگره و غیره ...کم بود که حالا این وبلاگ نویسی و دنیای دست و پاگیر مجازی هم کا رو خراب تر کرده . شاعر امروز به جای اینکه گاهی دلش برای خودش تنگ بشه و بشینه و با خودش حرف بزنه ...د ائما داره به این فکر می کنه که باید به مخاطبم چی بگم؟ مخاطب حقیقی کم بود حالا مجازی هم که دیگه.....
غافل از اینکه مخاطب واقعی و شعر دوست هم اون کسیه که با تمام وجود دوست داره که پای حرف دل شاعرش بشینه و همونطوری که هست بشناسدش و دوستش داشته باشه و گاهی به نوعی با شاعرش همزاد پنداری کنه نه اینکه شاعر خودش رو جای مخاطب بذاره و شاعر با مخاطب همزاد پنداری کنه...
من قصد ندارم وارد بحث آفت های وبلاگ نویسی برای مسیر شعر امروز بشم...که اون خودش بحث جدایی داره...از تکرار و تقلید و تعریف و تمجید های بیجای مجازی گرفته تا معرفی و شهرت یک عده ی خاص ....وهمچنین مخاطب محوری محض برای شاعران....اونم مخاطب های مجازی و...در نهایت یکسان شدن و شباهت همه ی کارها به هم ....خلاصه بگذریم که این خودش یک مقاله ی بلند بالایی رو میطلبه.
باز هم به قول صائب:
مرا هر کس که بیرون می کشد از گوشه ی خلوت
ستمکاریست کز آغوش یارم می کشد بیرون!
................................................................................................
پاورقی:
این هم که ... شعر نیست تنها دلگویه ایست از دلی که همیشه در شکستگی آینه هایش جا می گذارم و هربار که بر می گردم و...می گردم....و می گردم...پیدایش نمی کنم.خدایا شکرت.
به یاد همراهانم که حتی دلتنگی شان هم دوست داشتنی است:
((اعظم سعادتمند مهربانم
و وحیده گرجی عزیزم
))
هارب منک الیک...هارب منک الیک
نه یک عریضه خواهش و نه حرفی
تنها دلم گرفته ...همین...آقا
تنها دلم گرفته دلم این را
در اشک بی بهانه ببین آقا
من گریه گریه بی کسی خود را
در صحن صحن چشم تو باریدم
تو قطره قطره درد مرا دیدی
من موج موج تو ...نه....نمی دیدم
از سرد خانه های تنی متروک
برخواست روح زخمی و سرگردان
فریاد زد : بیا و فقط یک بار
من را به زندگی...به ( تو) برگردان
فریاد زد: بیا و همین یک شب
با دختری فراری و بد سر کن
چیزی زیاد از تو نمی خواهم
آقا ...دلم گرفته و باور کن _
یک شانه هم برای غمم کافیست
خالی شدن کنار تو آسان است
دیگر مجال شرم نمی ماند
اینجا که بوسه گاه فراوان است
دیشب چه مست دور تو چرخیدم
با رقص دسته جمعی آهو ها
امشب کنار.../ پنجره ات باز است
آغوش من به سمت پرستوها
بگذار در دلم ببرم آقا
این خاطرات آینه کاری را
شاید شبی ببینی و بشناسی
یک دختر غریب و فراری را....
راستی...بهار می رسد امسال در دلم با تو....بهار تون مبارک. شاد باشید.

