موهای بلندشو نذر امام حسین کرده بود.نمیشه تصور کرد که این موها چند سال رنگ قیچی رو ندیده بودند. زلزله ای می شد وقتی پیر زن ...همه رو می زد کنا ر و می اومد وسط دایره ...((شیله)) رو از دور سرش باز می کرد اون آبشار یکدست سفید رو پریشون می کرد رو شونه هاش...بین اون همه زن و دختر جوون که با صور تهای سرخ و موهای مشکی پریشون ، دور تا دورش ضجه میزدن.هاویلاه...هاویلاه...ابد والله ما ننسی حسینا...
اون دست های چروکیده اشو بلند میکرد و با تمام قدرتی که بعد از هشتاد سال زندگی تو رگ و ریشه های بدن نحیف و لاغرش باقی مونده بود به صورت مهربونش می کوبید...به گونه ها ...به پیشونی ...به چشم....
به همون چشم هایی که تو این هشتاد سال چه مصیبت ها که ندیده بودند....چه اشک ها که نریخته بودند.
چند تا بچه پسر داشته باشی و مرد زندگیت کبوتر صحن امیر المومنین بشه و دیگه برنگرده. همون جا بمونه و تو آواره بشی!
بعد از همه ی اون سختی ها پسر ها یکی یکی جوون شدند. حالا تازه می خواست این سه تا یادگار رو سر و سامون بده و چشمش این ور و اون ور، این خونه و اون خونه ، دنبال دختر میگشت که... خودشم نفهمید چی شد....حالا دیگه فقط مادر نبود ، شده بود مادر شهید...
آن جاده پادگان کرج را بلد نبود/آن جاده می رود به همان سمت و سو که رفت /نه...رد خون به سینه ی این جاده ها نماند/ رد گلوله تا خود قلبش فرو که رفت/حتی پدر برای من از رفتنش نگفت /از مهر شصت و یک...یک...یک عمو که رفت....
حالا دیگه فقط مادر بزرگ هم نبود ،شده بود مادر بزرگ شهید...شهید...شهید...
من که نبودم اون زمونا... ولی می گن مگه میذاشت کسی گریه کنه...میگفت اگه می خواهید اشکی هم بریزید واسه ابا عبدالله بریزید...
اما با همه ی این اتفاق ها با همه ی این مصیبت ها ، بی بی جون، فقط یک روز رو می شناخت. تو تقویم هشتاد ساله ی زندگیش فقط یک تاریخ ثبت شده بود ، اونم شب عاشورا بود.اصلا طول سال زنده بود به عشق این یک شب که دوباره خونه اشو سیاه پوش کنه...دوباره بساط قیمه اشو راه بیندازه ...دوباره بعد از یک سال ، شیله سیاه رو از دور سرش باز کنه و اون موهای نذری رو پریشون کنه و لطم بزنه و...
_ مجلس اباعبدالله که دعوتی نیست. هست؟! هرکی اهلشه از همه جای شهر نه همه جای ایران جمع شه که تا صبح گریه کنیم ...خودمونو بزنیم...هاویلاه...هاویلاه...ابد والله ما ننسی حسینا...
یادم میاد سال آخری ، همین سه چهار سال پیش بود ، آره سال آخر زندگی بی بی جون ...شب عاشورا...نه ، شب عاشورا نبود ، ما اون سال شب عاشورا نداشتیم. میگم چرا...
ـ بی بی جون حالش خوش نبود. همه میگفتن امسال دیگه نباید بذاریم روضه اشو به پا کنه و خودشو بزنه...آخه پیرزن مگه چقدر جون داره...خلاصه به همه سپرده بودیم کسی بهش نگه عاشورا نزدیکه ...اصلا نفهمه محرم شده. بردنش تهران. عاشورا هم اومد و رفت.
حالا همه چی بدتر از قبل شده بود .حالا همه مونده بودن چی بگن؟! کی جرات داشت بهش بگه: بی بی ! کجایی؟ عاشورا تموم شد.!
اصلا دووم می اورد اگه میفهمید بعد از این همه سال تنها دلخوشیشو ازش گرفتن؟!.
گذشت و شد دوازدهم محرم. بی بی جون برگشت...هنوز پا نذاشته بود تو خونه اش یه نگاه کرد به در و دیوار و ... گفت: مگه امشب شب عاشورا نیست؟ چرا بچه پسرا خونه رو سیاه پوش نکردن...دخترا کجان؟!پس چرا سماورم خاموشه...استکان نعلبکی های روضه رو چرا یکی از زیر زمین نیاورده؟! غذا رو سفارش دادین؟! و...
همه دیدن بی بی داره از دست میره...
اینجوری شد که اونسال تقویم بی بی دو روز عقب موند از تاریخ...شب سوم امام حسین شد شب عاشورا.
اما چه شب عاشورایی شد!!!! چه شب عاشورایی!!چه شب عاشورایی! عاشورا تر از هرسال...پریشون تر...شلوغ تر...حتی قیمه هم خوشمزه تر شده بود اصلا مگه کسی باورش می شد اونشب شب عاشورا نباشه.
بی بی با اون حالش اومد وسط دایره...امون از دل زینب ، امون از دل زینب...
وقتی موهاشو پریشون کرد ...دو شب که هیچ ، هزار چهار صد سال زمان برگشت به عقب...اصلا بی خیال زمان و مکان...
لیله اشلون لیله یا علی عمه
لیله اشلون لیله یا علی عمه
لیله اشلون لیله یا علی عمه
علی جان ، عمه، امشب چه شبیه!!
علی جان ، عمه ، امشب چه شبیه!!!
علی جان ، عمه ،امشب چه شبیه!!!!
هاویلاه...هاویلاه...
شب عاشورای اون سال هم گذشت. اما همون دوشب کار خودشو کرد. بی بی جون دیگه تا اربعین هم طاقت نیاورد...درست 15 ماه صفر بود که یادش اومد ، یک نفر رو تو صحن آقا ، جا گذاشته بی بی...یادش اومد که نزدیک چهل ساله یک مرد شاعر...کنار دفتر شعرش اونجا منتظر برگشتنشه...
انا اهواک و ان عاکسنی فی الحب دهری
من عاشق توام اگرچه زندگی من، سخت در عشق تو مرا آزرده است
انت عمری فاذا فارقتنی فارقت عمری
تو تمام عمر منی و اگر ترکم کنی این عمر من است که مرا ترک کرده
انا لم اومن بعرف انا لم اکفر بنکری
کلما یجری من الحب هو الواقع یجری
من به خوبی ها ایمان نمی آورم
من هرگز به بدی ها کفر نمی ورزم
هرچه که از عشق به سمت من جاری شود....همان حقیقت من است.
بالاخره بی بی جون برگشت و مثل آقا بزرگ شد کبوتر حرم جدش ...امیر المونین ...با همون صورت قشنگ و گل انداخته اش با همون گونه های لطمه خورده و با همون موهای پریشون...
حالا نمی دونم این دو تا کبوتر عاشق ، گوشه و کنار ایوون طلایی نجف ، دارن کدوم شعر عاشقانه رو واسه هم زمزمه میکنن ولی...خدا کنه یادشون باشه از جوجه های غریب و گم شده اشون تو این دنیای بزرگ ...تو این دنیای کثیف...
عاشورا هم نزدیکه . دست خودم نیست....همیشه این روزا و شبا بر میگردم به گذشته اصلا بچه میشم دوباره....یاد بی بی جون بخیر. یاد خاطره هاش بخیر...
نمی خواستم خاطره تعریف کنم ...همه این حرفا رو زدم که بگم ، این روزا دعا کنین برای عاقبت بخیریمون...دعا کنیم ما هم مثل پدر بزرگا و مادر بزرگامون تا لحظه ی مرگ دستمون از دامن امام حسین جدا نشه...تورو خدا شما هم دعا کنید ...دیگه حاجتی از این بزرگ تر!!
واقعا مگه تو این روزگار افکار پریشون...تو این روزگار بی اعتقادی و پوچی...تو این روزگار فلسفه بافی های غلط...تو این روزگاری که عشق رو ازمون گرفته...که خودمونو گم کردیم...ما دیگه چی برای از دست دادن داریم!!...اگه عشق امام حسین و روضه و عزاداری رو هم از دست بدیم که دیگه بدبخت تر از اینی که هستیم...نه زبونم لال...خدا نیاره اون روز رو.
بی بی جون...سیده خانم...مادر شهید...
از همون جای خوبی که هستی ، برای همه ی ما جوونا دعا کن که محتاجیم.
.................................................................................................
پاورقی:
زینب آیه ی غم قرآن مجسم
والعصر صبوره یا امن یجیبه؟!
زینب یا غریبه الله اش مصیبه!!!
زینب یا غریبه الله اش مصیبه!!!
یا زینب
...
واما شعر
گفتم که برگشتم به بچگی هام...اینم مشق بچگونه ی این روزام. .ببخشید دیگه
من از نجابت گل های لاله...ساده ترم
شبیه پاکی لبخند مادرم....پدرم
پدر که آمده از کربلا و سوغاتیش
حریر چادری ساده ایست....روی سرم _
هبوط کرد شبی که فرشته باران بود
و من که خیس عروجم...که غرق بال و پرم
چقدر خاطره تعریف می کند مادر
چه نرم دست مرا می گرفت توی حرم
پدرکه شانه به شانه...قدم...قدم.. آرام
و السلام علیکم و ...چشم های ترم _
که میخکوب به درگاه چوبی خورشید
(بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم ).
ولی چه ساده گذشتم چه ساده تن دادم
به ابرهای سیاه و حسود دور و برم
چقدر دور شدم از نجابت مادر
چقدر دور شدم از اصالت پدرم
کسی نمانده که دستی بگیرد از دستم
پلی نمانده که نشکسته است پشت سرم
ولی نخواه دلم را از این حرم با نو !
به هر محل بکشم...مثل آبرو ببرم.
و...
نذر حضرت علی اصغر (ع)
جون بابا گریه کن... نوبت گریه کردنه
داره خنده های تو آتیش به قلبم می زنه
فکر میکردم که تو هم بزرگ میشی یواش یواش
یه روزی قد میکشی اذون می گی مثل داداش
فکر می کردم یه نفر دلش می سوزه برامون
تو رو سیراب می کنه!!...(اصغر من زنده بمون)
فکر می کردم آسمون گریه اش می گیره پسرم
فکر می کردم مستجابه دعای اهل حرم
اینجوری نگام نکن بازم میخوام حرف بزنم
مگه میشه پسرم دل از نگاهت بکنم؟!
مادرت منتظره...بیا بریم...بیا بریم
اینا ما رو دوس ندارن بیا از اینجا بریم
پشت خیمه ها برات یه گهواره سراغ دارم
حالا که آروم خوابیدی تورو اونجا می ذارم
که یه وقت اسبای وحشی تورو بیدار نکنن
سر تو روونه ی کوچه و بازار نکنن
من سپردم آسمون بار امانت بکشه
شاید آدم از من و از تو خجالت بکشه
من سپردم آسمون خون تورو نگه داره
نکنه یه قطره شم رو سر دنیا بباره
.......
تو بزرگ شدی پسر ! دنیا چه کوچیکه برات
اینو می خونم من از خنده ی سرخ رو لبات.
یا علی

