از شعر دلگیرم مرا دیگر نمی خواهد
من را در این شب های زجرآور نمی خواهد
دست مرا در کوچه های شب نمی گیرد
انگار مثل مادرم...دختر نمی خواهد
از حرف مردم ، آبرو ، از عشق می ترسد
دیگر برای شهر در د سر نمی خواهد
شهری که می سوزد میان گریه های من
این کوه را آتش فشانی تر نمی خواهد
تا صبح بی صبرانه رقصیدم ولی انگار
این باد دیگر رقص خاکستر نمی خواهد
حتی مرا در قطعه ای از گور یک شاعر
حتی مرا در نعش یک دفتر نمی خواهد
من را ندید و از دل تاریکی ام رد شد
خیری از این شب ها ندید و شر نمی خواهد
.............
می خواست از شر دلم راحت شود اما...
این دختر سر به هوا
شوهر
نمی خواهد!
مرداد۸۷
و...
((خیال خام مرا گاز می زند هر شب))
شعر نیست !
دندان کرم خورده ایست که سال ها ست در گوشت تنم جا مانده
و من...
سالهاست ، به طعم سوختگی خود
عادت نکرده ام.
و در آخر...
شعر مقاومت!
دیگر...به درد باروت های سوخته ی من نمی خورند...مردان بیروت هم.
بی جهت کبریت هایت را به پای آمدنم نریز
بگذار همین جا بمانم و بعد از تو
مقاومتی تازه را بیاغازم
انفجاری دیگر...
..........................................................
پاورقی:
دوباره دلم هوای نجف کرده. نمی دونید عید غدیر ها نجف چه حال و هوایی داره! یا امیر المونین...یا علی...
همین...
![]()
![]()
سلام .میدونم خیلی وقته که دیگه نیستم ...خیلی وقته که با خودم حرف نزدم ولی...
خوب ، ولی ، نداره دیگه... حتما قهرم... یا حرفی نداشتم برای گفتن یا اینکه اونقدر سر خودمو گرم کردم که به کلی یادم رفت یه زمانی داشتم چی میگفتم و از کجا ؟!
آره ...این روزا فراموشکار شدم و حسود !
اونقدر حسود که حتی به خودمم حسودیم میشه ، به خود 10 سال قبل ، نه ، 1 سال قبل...نه ، یک ماه ...حتی به خود دیروزم. به همون خودی که مثل خیلی چیزای دیگه تو فراموشی های من گم شد و نفهمیدم.حالا که گاهی دلم می گیره و می خوام باهاش حرف بزنم می بینمم واقعا حرفی براش ندارم...گاهی که سری می زنم به دفتر های اون سال ها قصه های که اون روزا برای خودم مینوشتم ...ده دوازده سالگیام من بودم و رضای شونزده ساله که همکلاسیش شهید شده بود و حالا اونم میخواست بره جبهه ...خنده دارش اینجاست که مامان رضا تو همه صحنه های داستان گوشه ی حیاط نشسته بود و با دست !!!رخت میشست و گریه می کرد و باباش همیشه تو اتاق نشسته بود وروزنامه می خوند... یا چهارپاره های مسخره و بی هدفی که بعد از بستن کتاب فروغ ...گوشه ی کتابای دبیرستانم مینوشتم وبعد واسه قاسمی و شکارچی میخوندم و چه لذتی میبردم از شعرای خودم...
از صدای نفس تو میترسی/سایه ها ترسناک و موهومند/هرکجا رنگ نفرتی دارد/شعر ها هم بدون مفهومند/..بازم داره یادم میاد...دختری ز جنس قلب آسمان/دختری شبیه آب چشمه پاک/ای ستاره مثل تو قشنگ و خوب/جای او نبود روی بام خاک/ ...یا..ای کاش از این کویر دوراهی/طوفان مرا به سوی تو می برد/در کوچه های خلوت تردید/ دستی مرا به کوی تو می برد/روزی توان آمدنم بود/حالا ولی شکسته و خردم/اما به غیر ضربه ی تقدیر/از هیچکس شکست نخوردم...
گاهی هم ترانه هایی زیر لب میخوندم بعد یه جایی مینوشتمشون و تو هفت تا سوراخ قایمش میکردم یه موقع چشم نامحرمی بهش نیفته ...آخه شونه هات شکست از کوله بار سنگی غم /ارزش موندن نداره فردای سیاه مبهم/فردا هم یه روز دیگه مثل امروزه و دیروز/دوباره شکستن تو با همون صدای جانسوز/خسته ای! برو عزیزم دنیا دیگه مال تونیست/حتی سایتم تو شبهایه قدم دنبال تو نیست/اما تو بازم همونی که امید تازه داری/انگاری خوشت میاد از همیشه چشم انتظاری!/ چقدر ساده بودم...نمیدونستم یه روزی اونقدر خائن و بدجنس میشم که از موهای بلند و بافتشون میگیرم و میکشونمشون به جایی که پر از نا محرمه!
از پشت خنجر میزنم بر خویش و میخندم
من در رفاقت با خودم اینقدر نامردم!!۲
نمیدونم باید بخندم به اون نوشته های مسخره و بچه گونه یا گریه کنم با اون همه احساس دوست داشتنی که نفهمیدم چی شد و کجا رفت؟!
شاید به خاطر همینه که اگر همین لحظه به من بگن تو شاعر نیستی وهیچوقت نبودی ...اصلن بهم بر نخوره...شاید از نظر خیلی ها شاعر نباشم چون شعر تعریف نشده است دیگه تا چه برسه به شاعر.ولی بهم بر میخوره...عصبی میشم...دیوونه میشم...سر به بیابون میذارم...فریاااد میزنم...اگر کسی بگه : شاعرانه زندگی نکردی !!!!
آخه من به عقوبت گناهی که خودم اسمشو میذارم شاعرانگی تو همه ی این سالهایی که گذشت .... تو همه ی این روز هایی که حالا حسرت گذشتنشو میخورم ...خیییییییلی چیزا رو از دست دادم...خیییییلی چیزا رو میتونستم ، خییییلی راحت ، بدست بیارم و نیاوردم. خیلی تنها شدم...خیییییییییییلی .... پس حق دارم اگه ...
یک حرف قشنگی میزنه محمود درویش فلسطینی
میگه : گاهی واقعیت ها و اشیاء ، به همین شکل طبیعی خودشون بیشتر از همه ی شعر های دنیا شعریت دارن... این جمله به ظاهر ساده ست ...ولی حرفی نیست که درکش راحت باشه. اینو محمود درویش می فهمه ، چون جایی متولد شده وبزرگ شده و شعر گفته که هر لحظه اش ، شعر، بوده... به معنای واقعی خودش که شاید هنوز کسی تعریفش نکرده باشه.
اما من کم کم دارم درکش میکنم...چون هر روز زندگیم مثل یک جنگ بوده ، مثل یک مقاومت . و من سرزمین جنگ زده ای بودم که در همه ی این سال ها متنفر بود از اشغال شدن ...میخواست بجنگه و آزاد باشه حتی اگر شده بی سلاح !
اندیشه از شکست ندارم ، که همچو موج افزوده می شود ز شکستن سپاه من.۳
..........................................
پاورقی:
۱.آقای صائب تبریزی
۲ آقای شهاب خالقی
۳.آقای صائب تبریزی