یا رب
یکی از همین روز های گرم و شلوغ تابستون بود...که رفته بودم حرم . همیشه، شلوغی حرم رو دوست داشتم ...چون به نظر من .. آدم، تو هیچ کجا غیر از حرم ها و کلا مکان های زیارتی نمیتونه اون همه آدم رو با فرهنگ ها ...تابعیت ها ، ملیت ها...رنگها وحتی پوشش ها و لهجه های مختلف در کنار هم ببینه. مثل همیشه یک گوشه نشسته بودم و با دیدن مردم ،در حال ایران گردی و جهان گردی بودم ! که یک خانم حدودا 40 ساله اومد و کنارم نشست...و سر صحبت رو باز کرد. این مسئله کاملا برام عادیه....چون مردم معمولا اینجور جاها دلشون می خواد یک آدم غریبه رو با دوتا گوش مفت گیر بیارن تا از بدبختی هاشون ، از مشکلاتشون و حتی از راز های زندگیشون بگن... رازهایی که سالهاست تو دلشون سنگینی می کنه...
و از اونجایی که ما ایرانی ها همه مون یک نوع حس روانشناسانه ی خدا دادی هم داریم معمولا در انتخاب مخاطبمون یا همون دو تا گوش مفت اشتباه نمیکنیم ! شاید به خاطر همینه که خیلی وقتا من به عنوان یک مخاطب خوب که خودش هم سرش درد می کنه برای شنیدن ( شایدم فضولی !) انتخاب میشم.
بگذریم...ولی این مورد با مورد های قبلی که داشتم ! خیلی فرق میکرد....اولش کاملا نرمال به نظر میومد...تمیز و مرتب بود.تازه لهجه هم نداشت! یه چیز هایی هم درباره ی دموکراسی و آزادی میگفت . با خودم گفتم : مثل اینکه این یکی با سواده...منم خیلی منطقی باهاش شروع کردم به صحبت...تا اینکه دیدم ،نه...انگار داره کم کم به این در و اون در میزنه...میگفت : هرچی میکشیم از دست این کمونیست هاست که میخواستن جهانو بگیرن حالا هم گرفتن که مردم اینقدر به همه چی بی اعتقاد شدن!!!!!!!.
انگار تمام اتفاقات قرن بیستم و تاثیر اون در قرن بیست و یکم رو به نوعی برای خودش تحلیل و تفسیر کرده بود.
بعدش یهو بی مقدمه زد به بدبختی هاش و....حرفاش شد مثل مورد های قبلی !
شوهر نامردش زن گرفته...کتکش می زنه...بهش تهمت میزنه...بچه هاشو خرجی نمیده...همینطور پشت سر هم میگفت و من با اینکه مشکوک بودم ولی باز هم منطقی ترین راه حل رو بهش پیشنهاد کردم و گفتم: خوب چرا ازش جدا نمیشی خودتو راحت کنی؟
حالتش عوض شد وهمینطور حرفش... دوباره بی مقدمه گفت:
اینجا کی هست که بتونه باطن آدما رو ببینه ، آقای(...)رو بهم معرفی کردن گفتن برو پیش اون، چطوری میتونم ببینمش ؟
اینبار زده بود به متافیزیک وکشف و شهوداتی که در مورد آقای(...) شنیده بود.
من دیگه فهمیده بودم که نمیتونم منطقی باهاش حرف بزنم حالت غیر طبیعیش کاملا رو شده بود.یه جوری نگاهم میکرد.
فقط گفتم: من نمیدونم...ولی فکر نمیکنم ایشون بتونن کمکتون کنند . حالا برای چی میخواهید برید پیشش؟
گفت: نه انگار تو هم مثل همه به هیچ چی اعتقاد نداری...تو هم از اونایی هستی که اولش گفتم!.... بعد به یک نقطه نا معلوم زل زد و گفت:
میخوام برم ببینم که اون ، نور پیغمبری رو تو وجود من میبینه یانه...!!!!!!!!
هر وقت که شوهرم کتکم میزنه...فحشم میده...یک نور سفید دور تا دور منو میگیره بهم میگه تو پیغمبری...این مردم گمراه رو ببخش .نفرینشون نکن. من تو چهل سالگی انتخاب شدم....تازه خدا پسری به من داده که نشونه های حضرت علی رو داره...خود علی
با هیجان حرف میزد....شایدم جنون. نمیدونم.
مونده بودم بهش چی بگم...میخواستم بگم تو به جای آقای(...) بیشتر به یک روانپزشک احتیاج داری ...اما خودش گفت:
چیه ...چرا اینجوری نگاه میکنی...برم روانپزشک!!؟؟
چیزی نگفتم . از کنارش بلند شدم و رفتم و یک گوشه ی دیگر نشستم.... باز به آدم هانگاه...و فکر کردم ....که چطور میتوانم پیغمبر های آخر الزمان را باور کنم ! ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد......
ماه رمضان هم از راه رسیده....خوش به حال اونهایی که این لحظه هارو غنیمت میشمرند.
از خدا میخوام تو این ماه به ما کمک کنه که در این روزگار گیج بتونیم تعادل خودمون رو حفظ کنیم...تعادل....تعادل....فقط همین.
رمضان قشنگی رو برای همه آرزو میکنم
