این گمراهی ها شما را به کجا میکشاند؟!
این تاریکی ها تا کی شما را سر در گم میکند؟!
دروغ ها تا چه زمانی شما را میفریبد؟!
دشمن از کجا در شما نفوذ کرده ...به کجا آورده و بعد به کجا باز میگرداند؟!
آگاه باشید !
هر اجلی را نوشته ای از پیش تعیین شده و هر غیبتی را بازگشتیست.
(مولا علی...تهج البلاغه ـخطبه ۱۰۰)
باز هم تاریکی...اصلا میخوام امروز برای اولین بار درد دل کنم.نمیدونم شایدم درد دل نیست و یه مشت اراجیفه یا تمرین نگارش خودکار...به هر حال به نظر من اگه نخونیدش بهتره!!!!
نمیدونم چرا این روزا نهج البلاغه هم منو از این تاریکی در نمیاره...هر بار که میخونمش انگار یک جوری میخواد بهم خر فهم کنه که هنوزم تو تاریکیم.خیلی خودمونی بگم انگار اونم میخواد بهم نشون بده که خالیم خالی.
اصلا خود نهج البلاغه پر از پوچگرایی نسبت به دنیاست. لیوان خالی آب...این یعنی چی ؟اصلا به هر دری میزنم هر طرفی که رو میکنم همینه... اینم از کلام وحی ...اینم از آسمونی ها...اینم از مطالعات این روزا و شبا !!
نگاه آدم که بیگانه باشه...فرق نمیکنه که چی بخونی ...کجا بری با کی باشی...
فرقی نمیکنه حتی...
کتاب درسی و میکروبیولوژی و ایمونو لوژی و پرو توزئولوژی و هزار تا لوژی دیگه که هیچ وقت دوستشون نداشتم و هیچ وقت میکروبیولوژیست خوبی نشدم وحتی بزرگترین میکروب ها رو زیر هیچ میکروسکوپی ندیدم و بزرگترین آدما رو . همیشه در حال توجیه کردنم خودم و دیگران رو دقیقا به خاطر همین قضیه : که اصلا تو رو چه به این حرفا...
گاهی حسرت میکروب (ویبریو کلرا )رو میخورم چون مجبور نیست کسی رو توجیه کنه که چرا ..عامل وباست و چرا به خاطر چند قطره آب حاضره تمام عمر تو دیسانتری (اسهال) زندگی کنه. البته اون که تقصیری نداره که بخواد کسی رو توجیه کنه...شاید براتون جالب باشه بدونید ویبریو کلرا اصلا انگل نیست!...اون فقط میخواد زندگی آبی بی درد سری داشته باشه ...همین...این گناه بزرگیه.؟؟!..ما ادما از اونجایی که همیشه دنبال درد سریم میریم اون بی زبونو میخوریم . دو قورت و نیم آب آلوده هم روش! ...بعد که اون بیچاتره تلاش میکنه به زور دیسانتری هم که شده از این زندگی انگلی نجات پیدا کنه. چون حتی حاضر نیست ۲۴ ساعت این زندگی انگلی رو تو بدن متعفن ما تحمل کنه... .با بدترین شرایط یا همون دیسانتری خودشو از شر ما ادمای انگلی راحت میکنه ...
اما این تازه تازه شروع ماجراست
...تازه اینجاست که میشه عامل وبا. اما بی خیال ...اون که زندگیشو میکنه. بذار ادمای پوچ بی معنی هر چی میخوان بگن...آدمایی که به خودشونم رحم نمیکنن. اون دوباره به زندگی آبی خودش برمیگرده .حالا ما انگلیم یا ویبریو کلرای بیچاره...
خوب این از درس...اما نه ممکنه کتاب درسی هم نخونی...و برای ۲ سال کاملا تخصصتو بذاری کنار..کتاباشو جمع کنی بذاری اون بالا که اصلا دستت هم بهش نرسه.... کلیدشم گم کنی ! بری سراغ...
رمان و داستان بخونی (نویسنده اش فرقی نمیکنه خارجی و خودمونی نداره حالا فکر کن از ...
هیچی بابا حالا بگم همه میگن میخواد کلاس بذاره... ) یا فیلم نامه های معروف جهان که تقریبا لذت بخشه.. مخصوصا فیلم نامه های قدیمی هالیوود که سرشار از احساسه بر عکس ظاهر خشنی که داره و تمام فیلم نامه های مخملباف ...
..یا شعر که حتما باید در این وبلاگ تخصصی تر در موردش صحبت بشه!!...حالا هر شاعری شد از حافظ و مولانا گرفته.تا شاعرای امروزی اعم از کلاسیک مدرن پست مدرن وسپید و ...هرچی شد حتی همین رباعیات میلاد عرفان پور (ایشون تقصیری ندارن مقصر نگاه بیگانه ی منه که یهو بهش افتاد همین جا تو قفسه کتابهام ..حالا نمیدونم با چه ذره بینی دیدمش !) ببخشید تخصصی تر از این !!!نمیتونم صحبت کنم.
..یا کتابهای روانشناسی و عرفانی و سوفیست و فلسفی و سیاسی چه میدونم هر کتابی که هر کی داد دستت حتی یک خاطرات مسخره که معلوم نیست اصلا نویسنده اش با چه هدفی این کتاب رو چاپ کرده. و من که معلوم نیست با چه هدفی خوندمش....یا نه خاطرات تاریخی و جذابی مثل خاطرات حسین فردوست و یا هاشمی رفسنجانی ...که نمیدونم چند بار از اول تا اخرش رو با دقت مطالعه کردم. خوندن خاطره ها هم همیشه برام تقریبا لذت بخش بوده.
یا حتی خوندن یک جوک یا اس ام اس خنده دار مثل شعر اصلاح شده ((اتل متل توتو له گاو حس چه جوره ...))توسط ارشاد عزیز (اتل متل صلوات)که توصیه میکنم اگه این اس ام اس بدستتون نرسیده حتما برسه...یا اس ام اس های احساسی و گریه دار یا هرچی دار...
یا نه به خوت جرات بدی و بری سراغ خوندن ترجمه قران و حدیث و صحیفه سجادیه و منتهی الآمال و بحار الانوار و اثبات الهداه وثواب الاعمال و عقاب الاعمال و ینابیع الموده و...البته برای کسانی که مثل من یه مدت تو بحث کلامی سنی و شیعه فعالیتی جدی داشتند و هیچ کسی اونها رو جدی نگرفت! و حتی یک نفر رو به راه راست هدایت نکردند ! یا تنها کتابی که عاشقانه میخونمش یعنی نهج البلاغه ی عزیزم ...
یا اینکه اصلا از مطالعه بیایم بیرون...بریم طرف کار خیر و بهزیستی و دختران خیابانی و بررسی اینجور معضلاتی که دور و برمون کم هم نیستن و دیگه نمیگم چون ریا میشه محض اطلاع!! و...در اخر اینکه یک بانو خیره بزرگ باشی.
بگذریم همه اینها رو گفتم که بگم....فرقی نمیکنه وقتی نگاهت بیگانه باشه با همه اینها. فکرت غریبه باشه و نتونی خودتو تو هیچ کدومشون پیدا کنی عقیدت رو با هیچ منطقی نتونی موازی کنی...ابعضی وقتا فکر میکنم شاید من اصلا عقیده و منطقی برای خودم ندارم!...
انگار روز به روز دارم غریبه تر میشم هرچی میخونم به قول مولا علی بیشتر تو تاریکی ها منو سر در گم میکنه...دیگه خسته شدم. کاشکی حد اقل این بی گانگی منو مثل بیگانه البر کامو بی خیال میکرد...اما برای من که چیزی جز اضطراب و خستگی نداشته....
اینم از وضعیت شعرم !!!
اصلا تمام بدبختی من اینست که فکر میکنم شاعرم
یعنی فکر میکنم که باید شاعر باشم
یعنی مردم فکر میکنند که شاعرم
یعنی مردم فکر میکنند که باید شاعر باشم...
این بحث ادامه داره...
اما من این روزا بدجوری از تاریکی میترسم.
میترسم...
از...
از حالم و گذشته ی خاموشم
آینده...قرن های فراموشم
از لحطه های مرده و سنگینم
تابوت های مخفی بر دوشم
از جیغ های وحشی در چشمم
از پرده های پاره ی در گوشم
خط و خطوط مبهم در دستم
پیشانی سیاهم و مخدوشم
از چاه های پر شده با روحم
از چاله های خالی آغوشم
از آبروی ریخته بر سنگم
آب گذشته از سر بیهوشم
میترسم و...
در این همه تاریکی ـ
گم میشوم سیاه که میپوشم.
یا علی

