یا حق
سلام
از نقطه ی ایثار تا...
1.نجف.
درست روبروی ایوانی که میگویند:عجب صفایی...!
پنجشنبه اول فروردین 1387 ساعت...ساعت...ساعت...
اونقدر غرق مکان بودم که زمان فقط و فقط برام یک قید بود.خالی و بی مفهوم و من به راحتی از این قید رها شده بودم حتی قیدی به بزرگی لحظه شروع یک سال!
بعد از یک راه سخت و پر ماجرا...
بعد از عبور از نقطه ایثار.عبور از سنگر هفتاد شهید شانه به شانه ی هم.بعد از عبور از اشک های پیر زنی که همسفر ما بود و مادر دو شهید و من...که نمیدونستم... در کنار مزار شهید گمنامی که در همون محل تفحص خاک شده بود.
بعد از...
اصلا من کیم؟ نقطه ایثار کجاست؟(حالا اون سوال معروف من کیم و اینجا کجاست؟ رو درک میکردم)پس تا حالا کجا بودم...مگه قرار نبود برم کربلا...نجف...شش گوشه...ایوان طلا...پس چرا از اینجا سر دراوردم.از سنگر و شهید گمنام تفحص و منطقه ی جنگی؟اصلا من کجا و مناطق جنگی و این حرفا کجا؟
اصلا نماززیارت خوندن تو سنگر شهدا...با پای برهنه و خسته از یک راه طولانی رو سنگ های داغ نقطه ایثار قدم زدن...گریه کردن با جمله ای که شاید بار ها و بارها شنیده بودم و نشنیده گرفته بودم((بعد از شهدا ما چه کردیم؟))
نه اینها کار من نیست...آره میخواستم برم کربلا اما انگار اینجا...اینور مرز...قسمتی از وجودمو تو کربلای یک پیدا کرده بودم...گمشده ای که حتی خودم ازش سراغی نمیگرفتم.
وای...این پیر زنی که از شهر خودمون تا اینجا...تا کنار مزار شهید گمنام ...همسفر ما بودو راه به راه برای خوشبختی و عاقبت به خیری جوونا دعا میکرد...خودش مادر دو تا جوون بود...دو تا جوونی که حالا...
آره اونم با ما اومده بود که بره کربلا و شش گوشه قلبشو به شش گوشه امام حسین هدیه کنه و سراغ جووناشو از اربابشون بگیره اما حالا اینجا تو نقطه ایثار...دیگه پیداشون کرده بود...تقریبا بی هوش شده بودبا بغضی که انگار بعد از این همه سال...
بعد از تموم این ماجراها حالا من و پیر زن و همه همسفرا...
تو همون لحظه ای که ازش رها شده بودم روبروی نمادی از ابهت و زیبایی نگاه علی...
و شروع یک سال جدید و فقط همین دو بیت!
مولا برای از تو سرودن دلم کم است
دست ملک به دامن لوح و قلم...کم است
فرصت برای گفتن یک بیت شعر تو
از نقطه ی شروع ازل تا عدم کم است.
پ.ن:نقطه ایثار ...یک منطقه عملیاتی در شهر مرزی مهران
در این منطقه که روی ارتفاعات مهران قرار گرفته عملیاتی انجام شد که تمام رزمنده ها در این منطقه شهید شدند به جز فرمانده این عملیات...
شهر مهران در طول هشت سال جنگ تحمیلی سه بار توسط عراقی اشغال شد و طی سه عملیات والفجر3 عاشورا و کربلای 1 آزاد و بازپس گیری شد.
و من در این سال ها تمام اینها رو نشنیده بودم...نقطه ایثار چقدر غریبه...چقدر نا آشنا!!!
نقطه ایثار راه میانبریست تامرز کشور عراق...میانبری تا کربلا...
2.مسجد سهله...
شب چهاردهم ماه ربیع الاول.
چه مهتابی داشت این ماه شب چهاردهم سهله!
ولی چه فایده...من که گم شده ی خودمو حتی در روشنایی مهتاب شب چهاردهم سهله هم...ندیدم!
من که پیدا نشدم حتی در مسجد خاکی سهله... حتی زیر نور مهتاب!
3.کربلا...
الشفا فی تربته و الاجابت تحت قبته...
هرکس به زبانی سخن عشق تو گوید
یه عده هم تو بین الحرمین با واکس صلواتی...
به یاد همه دوستان بودم.
4.در اخر...
یه عده از دوستان گلم مرتب به وبلاگم سر میزنند و مرتب شاکی هستند...که این چه وبلاگ غیر مفیدیه که داری...چرا شعر عاشقانه توش پیدا نمیشه...
اینم فقط به خاطر شما دوستان شاکی ولی با معرفت...
شبی بهانه ی من شو برای بیداری
نگو! دوباره برایم بهانه ای داری
تمام فکر منی و نیامدی حتی
به شب نشینی این خوابهای افکاری
خیال با تو نبودن هنوز هم سخت است
هنوز با همه ی روز های تکراری
مرا ببخش اگر بی اجازه وارد شد
کسی به خانه دل از شکاف دیواری!
چه راه سرد و غریبیست راه من بی تو
شبیه مرگ و یا ازدواج اجباری!
نمیشود بروم خسته ام... نمیفهمی؟؟!
چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟
و حرف آخر من این که تا ابد ممنون.
برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری...
میدونم تو هم دروغی دیگری
خواب شیرینی که از سر میپری
بی خیال گریه های هر شبم
راحت از کنار قلبم میگذری
میدونم منم یه روز قصه میشم
یه کتاب قصه ی ورق ورق
گم میشم میون دفترای تو
گم میشم تو خاطرات بی رمق
پس بیا قصه مو نشنیده بگیر
بگذر از شعرای پوچ و خالیم
بذار عادت کنم اینجا به خودم...
پشت این پنجره ی خیالیم.
یا علی