یا حق
دلم گرفته...فقط میخوام گریه کنم.دیگه من قدرت ادامه این راه رو ندارم.نه... کم آوردم.دیگه نمیتونم.خدایا یه کاری کن بتونم از این بچه ها دل بکنم...
دارم میرم یه جایی نمیدونم اسمشو باید بذارم رفتن یا رسیدن و یا هر چیز دیگه...
.نمیدونم فقط میدونم که لیاقتشو ندارم...اصلا مگه من کیم؟ چه ارزشی دارم که عریضه لیلا و سارا و عطیه و...رو به امام حسین برسونم.اصلا با این همه درد من خودم عریضه شدم...امام حسین که جای خودشو داره من در برابر این دختر بچه ها هم کم آوردم...خدایا میخوام مثل اونا ساده ازت یه چیزو بخوام...خدایا کمکم کن.کمکم کن...به خاطر عریضه این بچه های بی گناه. کمکم کن بذار بازم طاقت بیارم...بمونم و نمیرم و امانتی این بچه ها رو برسونم...نمیرم از این دردی که بیچاره ام کرده... اگرچه به قول امیر المونین در این تنها مردن سزاوار است!...خدایا کمکم کن.
نمیتونم چیزی بگم..دیگه نه شعری میتونم بگم که شعر تر از این باشه و نه حرفی....فقط...فقط...
همین دیگه...فقط همین
اینم سهم امروز من از شعر...
نامه ای از لیلا برای امام حسین(ع)
سلام امام حسین(ع) خیلی دوستتان دارم امام حسین چرا شهید شدی؟اگر زنده بودی الان می آمدی اینجا پیش ما چون تو هم مثل ما در زندگیت زج (زجر)کشیدی.
و بعدش هم عکس یک پروانه در حال پرواز!...و امضای لیلای هشت ساله!
نامه ای از عطیه برای امام حسین(ع)...لطفا در ظرهی (ضریح)امام حسین بیندازید.
سلام امام حسین
امام حسین من شما را بسیار زیاد دوست دارم.امام حسین از شما خواهش میکنم که من را به خانه بفرستی تا پیش پدرم باشم.امام حسین از شما میخوام که من را زیر سایه خودت نگه داری امام حسین من دلم خیلی گرفته دوست دارم هرچه زودتر به خانه پدرم بروم.
دوستت دارم.
و عکس یک قلب کوچیک و یک تیر بزرگ درست در وسطش...و امضای عطیه 10 ساله.
نامه ای از مریم برای امام حسین...
سلام علیکم امام حسین
شما که مشکل منو میدونید.ازتون خواهش میکنم کاری کنید که پدرم یک کار خوب پیدا کند و مرا از این مجتمع ببرد...وضع مالی ما خوب شود و آقای احمدی نژاد یک خانه به ما بدهد...تا من دیگر در مجتمع زندگی نکنم...امام حسین اگر صلاح دانستید حاجت مرا برابرد (براورده)کنید
خیلی ممنون.
و نامه ای از النازو زهرا و...
نمیدونم اگه خودشون عریضه هاشونو برام نمیخوندن ...من طاقت میاوردم که نخونمشون؟؟؟
خدایا منو ببخش...
خلاصه...
عریضه های بچه ها و مثل همیشه تفال حافظ شیراز منو راهی این سفر کرد وگرنه...شاید اونقدر اسیر بودم ...که حتی میل پریدن نداشتم و نمیرفتم
وحافظ راه فرار از زندان سکندر را به من یاد داد...و چگونه تا ملک سلیمان پریدن را:
خرم آنروز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که بجایی نبرد راه غریب من ببوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت! رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم!!
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت بهواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر بسرم باید رفت با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی!! تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست پارسایان مددی تا خوش و آسان! بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون همره کوکبه ی آصف دوران بروم
بروم
بروم ؟
میروم...
حلالم کنید
راستی...بهار طبیعت و ربیع شادی مبارک.![]()
یا علی![]()
