سلام
این چهارپاره از قدیمی ترین شعر هایی هست که میتونم بگم در دوران نوجوانی سرودم اون موقعی که به جز یک احساس پاک و شاعرانه هیچ چیزی از شعر نمیدونستم ..که البته الان هم نمیدونم و اصلا اعتقاد من اینه که شعر واقعا چیزی جز این نیست...
به هر حال میدونم که این شعر قدیمی شاید و یا حتما از نظر اهل فن ضعیف محسوب میشه... ولی از معدود شعر هام هست که حد اقل به دل خودم نشسته.. و همین برای من کافیه...
به همین خاطر ( نمیدونم برای چندمین بار)این شعر ساده رو تقدیم میکنم به اولین استاد اخلاق/منش/شعر و زندگیم... ارزشمند ترین مایه غرور و افتخارم و پاکترین عشق دنیای احساسم...
پدرم....
دست بر شانه من میزند و میگوید...
دخترم گریه نکن اشک بشوی از رویت
حیف چشمان قشنگت که شود کاسه خون
جان من باز کن این اخم بد از ابرویت...
پدرم در دل شبهای خدا بیدار است
دست در دست قلم چشم به چشمان کتاب
هرشب آهنگ نفس های مرا میشنود
وای ...اگر آه کشم میرود از قلبش تاب
پدرانه به دلم گفت شبی چشمانش
فکر من در دل شب باعث بیداری اوست
من نشستم به روانش و بهانه است همه
چشمه هایی که روان بر قلم جاری اوست..
پدرم! من خجلم از تو و از چشمانت
هی نگاهم نکن اینقدر پر از عشق و امید
بهترین نیستم ای عاشق دلخسته ی من
قلب پاک تو به جز درد از این عشق چه دید؟!
کاش من آب شوم پیش نگاهت بابا
مثل اشکی که به دست تو شبی پاک شده
میشود پاک تر از چشمه و آیینه شوم؟
مثل چشمان تو آنگاه که نمناک شده...
پدر حلالم کن...
جنایت بزرگ تخریب مزار دو امام معصوم ما شیعیان را در سامرا محکوم کرده و دومین سالروز این فاجعه را تسلیت میگوییم
حرمتی شکسته تر از بغض
اینجا گلوی سنگی یک بغض اینجا سکوت مطلق انسان
اینجا غبار ریزش خورشید تاریکی غروب پس از آن
وقتی ضریح چشمه باران از دست های تشنه جدا شد
یک حاجت عطش زده مانده در دست نا امید بیابان
میشد که آه تشنه...بگیرد...نامردی سراب جهان را
میشد ولی چگونه؟...که اینبار کوتاه مانده دست دعامان
دیگر نمانده مرهم سبزی بر حلقه ضریح شکسته
دیگر گرفته حاجت خود را...دست سیاه و زخمی شیطان!
حالا صدای قهقهه او ...بر مهر ننگ مانده به تاریخ
حالا سکوت شرم زمین از خاکی که ریخت برسر انسان
ما مانده ایم و بغض شکسته با حرمتی شکسته تر از بغض
تنها دعا گرفته سراغ از ویرانه های حرمت ویران....
اینجا سامراست...صدای ما را از گلدسته هایی که نیست می شنوید!
"کلهم چلاب!"(این جمله چند معنا می تواند داشته باشد:یک:تمامشان کلب هستند.دو:تمام زائران کلب هستند.سه:تمام ایرانیان کلب هستند.چهار:تمام شیعیان کلب هستند.پنج:تمام این ها کلب مولا هستند!و در نتیجه معنای کلی جمله:این افراد چون کلب مولا هستند پس باید کشته شوند!)
این جمله از دهان مرد...نه نامردی که اسلحه اش را به طرف راننده ماشینمان گرفته بود بیرون آمد.
از اول همه می گفتند نروید خطر دارد...راهش امن نیست!...اما عشق که خطر سرش نمی شد!
جوابمان این بود که ما همه زن وبچه هستیم و کسی به ما کاری ندارد.حدود ده شیر زن و کودک بودیم !
جلاد راننده تاکسی ون را پیاده کرد.پسر بچه اش جیغ کشید:ابو.. ا بو..(بابا ...بابا)
نامرد دیگری که صورتش را پوشانده بود با چشم های از حدقه در آمده ...خشن ...قرمز و غضبناکش به سفیدی گلوی کودکانمان چشم دوخته بود!...شاید صورتش را پوشانده بود تا کسی نفهمد که او حرمله است....اما از چشمانش شناخته می شد!
نامرد دیگری که به گمانم خود شمر بود اسلحه اش را به طرف ماشینمان نشانه گرفته بود.یکی از همسفران فریاد زد:بچه ها سراتون رو بگیرید زیر صندلی ...می خواد شلیک کنه!
دیگری گفت:اگر اون بخواد شلیک کنه باک بنزین رو نشونه میگیره تا یک جا راحتمون کنه.
اما من گفتم:نه بابا! این حرام زاده ها کینه هزار و چهار صد ساله دارند...از روز پیروزی امیر المومنین در مسجد کوفه...پیروزی خانم فاطمه پشت در سوخته...و پیروزی امام حسین در روز عاشورا...بد جوری داغ ما داره میسوزوندشون!... برای اینکه بیشتر از کشتن ما لذت ببرند از علی اصغر تا علی اکبرمون رو یکی یکی پیاده می کنند و یکی یکی می کشند!
دیگری با ذوق زدگی گفت: وای خدای من! یعنی میشه...فقط یک قدم تا شهادت...
اشک در چشمان همه حلقه بست... ناگهان..
راننده با شتاب سوار شد و ماشین را دور زد.و من دیدم که شمر ها و حرمله ها چشم هایشان را به جای دیگری دوخته اند...به یک گنبد طلایی!
همه می گفتند معجزه شد که رهایمان کردند...و این حتما به خاطر همان سیم ارتباطی بود که از قلب هایمان به همان گنبدی که گفتم متصل بود ...
از همان جا زیارتنامه خواندیم...مادرم می گفت زیارتمان قبول است!
آرام وسر به راه سر به زیر انداختیم و راه آمده را باز گشتیم...به امید اینکه باری دیگر باز گردیم و دوباره آن گنبد درخشان را ببینیم!اما...دیدن همان و یک عمر سوختن ندیدن همان...
یکی از کودکان که تازه از خواب بیدار شده بود و از همه جا بی خبر پرسید:اینجا کجاست؟
همان طور که از گنبد طلایی دور می شدیم به آن اشاره کردم و گفتم: اینجا ...سامراست...
همانا برای شهادت حسین حرارتی در قلوب مومنین است که تا ابد خاموش نخواهد شد...
پیامبر اکرم (ص)
سلام
چون آغاز این وبلاگ همزمان شد با ایام محرم و سوگواری آقا امام حسین علیه السلام من هم با مددی از آن حضرت و با دو تا غزل عاشورایی پست اول را متبرک می کنم. یا علی مدد
بر نیزه ای ...شبیه عمو قد کشیده ای
سر را بلند کن وبگو قد کشیده ای
ای شیر مرد من ...تو نه با قطره های شیر
با لخته های خون گلو قد کشیده ای
قد قامت نماز تو با خون وضو گرفت
ای قامتی که غرق وضو قد کشیده ای
مادر خیال قد تو را آه می کشید
چون آه قد کشیده ی او قد کشیده ای...
خورشید من در آن طرف مرزهای عشق
بر قله های نیزه...فرو...قد کشیده ای
.
سفیر
مردی رسیده بود گمانم سفیر بود
تنها...غریب...غمزده...مردی دلیر بود
مردی که میهمان شب کوچه ها نبود
اما میان کوچه شب گوشه گیر بود
آمد به شهر مرده بهاری بیاورد
دردا خزان نبود در آنجا کویر بود
یک شهر بی تپش چه سکوتی چه وحشتی!
گویی برای قتل مسافر اجیر بود
مردی میان مردگی خانه ها نبود
یا میهمان نوازیشان بی نظیر بود؟!
دیگر نوای قافله هم داشت می رسید
دیگر چه دیر بود خدایا چه دیر بود
بر برج دیده بانی دار الاماره و
گریان نگاه آخر او بر مسیر بود
آنجا که جاده از رگ تاریخ می گذشت
آنجا که جاده رو به عبور امیر بود
از شرم سربلندی سرها به نیزه ها
سر نه ...تمام هستی او سر به زیر بود
شاید که نامه ای برساند پری گرفت
حالا همین کبوتر خونین سفیر بود!
(زهرا سادات هاشمی)
و شاید داستان...
مادر به چشمان درخشان ومعصوم دخترکش نگاه می کرد...
از نگاه کودکانه اش صبرو نجابت می بارید...چه نگاه عجیبی!
آیا مادر فکر می کرد که روزی این چشمان بی قرار ...آه...
مادر غرق پرواز در آسمان پر رمز و راز چشمان کودکش بود که...
آسمان بارانی شد ...وگریه امانش را برید.
هیچ کس نتوانست کودک را آرام کند...نه لالایی مادر و نه آغوش پدر
چه شده دخترکم ... گرسنه ای یا تشنه...از چه درد میکشی...دخترم صبور باش!
اما انگار اندوه دیگری در چشمان کودک موج میزد!
بی قرار بود...با چشمانش چیزی را می طلبید.
مادرزیر لب با زمزمه های خود سعی در تسکین بی صبری! کودکش بود که ناگه...
دید دخترکش آرام شد ...
رویش را برگرداند... وشنید صدای کودکانه ای که می گوید:
خواهرم گریه نکن حسینت اینجاست!
لبخند بر چهره زینب گل کرد...
و چه زیبا بود آن لحظه ...
تلاقی دو نگاه:
زینب...
حسین...
یکی در گهواره...
و دیگری بر دوش پیغمبر خدا!!
دو چشم ...دو نگاه پر از مهر
در میان مه ناپدید شد...
و روزی مه آرام آرام محو شد...
باز هم دو نگاه غرق در اقیانوس هم..
یکی روی خاشاک ...چیزی نمیدید به جز زیبایی!
و دیگری روی نیزه...می رفت به سوی غروب!
تلاقی دو نگاه به ابدیت پیوست:
زینب...
حسین...
(ندا سادات هاشمی)