جنایت بزرگ تخریب مزار دو امام معصوم ما شیعیان را در سامرا محکوم کرده و دومین سالروز این فاجعه را تسلیت میگوییم
حرمتی شکسته تر از بغض
اینجا گلوی سنگی یک بغض اینجا سکوت مطلق انسان
اینجا غبار ریزش خورشید تاریکی غروب پس از آن
وقتی ضریح چشمه باران از دست های تشنه جدا شد
یک حاجت عطش زده مانده در دست نا امید بیابان
میشد که آه تشنه...بگیرد...نامردی سراب جهان را
میشد ولی چگونه؟...که اینبار کوتاه مانده دست دعامان
دیگر نمانده مرهم سبزی بر حلقه ضریح شکسته
دیگر گرفته حاجت خود را...دست سیاه و زخمی شیطان!
حالا صدای قهقهه او ...بر مهر ننگ مانده به تاریخ
حالا سکوت شرم زمین از خاکی که ریخت برسر انسان
ما مانده ایم و بغض شکسته با حرمتی شکسته تر از بغض
تنها دعا گرفته سراغ از ویرانه های حرمت ویران....
زهرا سادات هاشمی
وخاطره ای از سفر سامرا...
اینجا سامراست...صدای ما را از گلدسته هایی که نیست می شنوید!
"کلهم چلاب!"(این جمله چند معنا می تواند داشته باشد:یک:تمامشان کلب هستند.دو:تمام زائران کلب هستند.سه:تمام ایرانیان کلب هستند.چهار:تمام شیعیان کلب هستند.پنج:تمام این ها کلب مولا هستند!و در نتیجه معنای کلی جمله:این افراد چون کلب مولا هستند پس باید کشته شوند!)
این جمله از دهان مرد...نه نامردی که اسلحه اش را به طرف راننده ماشینمان گرفته بود بیرون آمد.
از اول همه می گفتند نروید خطر دارد...راهش امن نیست!...اما عشق که خطر سرش نمی شد!
جوابمان این بود که ما همه زن وبچه هستیم و کسی به ما کاری ندارد.حدود ده شیر زن و کودک بودیم !
جلاد راننده تاکسی ون را پیاده کرد.پسر بچه اش جیغ کشید:ابو.. ا بو..(بابا ...بابا)
نامرد دیگری که صورتش را پوشانده بود با چشم های از حدقه در آمده ...خشن ...قرمز و غضبناکش به سفیدی گلوی کودکانمان چشم دوخته بود!...شاید صورتش را پوشانده بود تا کسی نفهمد که او حرمله است....اما از چشمانش شناخته می شد!
نامرد دیگری که به گمانم خود شمر بود اسلحه اش را به طرف ماشینمان نشانه گرفته بود.یکی از همسفران فریاد زد:بچه ها سراتون رو بگیرید زیر صندلی ...می خواد شلیک کنه!
دیگری گفت:اگر اون بخواد شلیک کنه باک بنزین رو نشونه میگیره تا یک جا راحتمون کنه.
اما من گفتم:نه بابا! این حرام زاده ها کینه هزار و چهار صد ساله دارند...از روز پیروزی امیر المومنین در مسجد کوفه...پیروزی خانم فاطمه پشت در سوخته...و پیروزی امام حسین در روز عاشورا...بد جوری داغ ما داره میسوزوندشون!... برای اینکه بیشتر از کشتن ما لذت ببرند از علی اصغر تا علی اکبرمون رو یکی یکی پیاده می کنند و یکی یکی می کشند!
دیگری با ذوق زدگی گفت: وای خدای من! یعنی میشه...فقط یک قدم تا شهادت...
اشک در چشمان همه حلقه بست... ناگهان..
راننده با شتاب سوار شد و ماشین را دور زد.و من دیدم که شمر ها و حرمله ها چشم هایشان را به جای دیگری دوخته اند...به یک گنبد طلایی!
همه می گفتند معجزه شد که رهایمان کردند...و این حتما به خاطر همان سیم ارتباطی بود که از قلب هایمان به همان گنبدی که گفتم متصل بود ...
از همان جا زیارتنامه خواندیم...مادرم می گفت زیارتمان قبول است!
آرام وسر به راه سر به زیر انداختیم و راه آمده را باز گشتیم...به امید اینکه باری دیگر باز گردیم و دوباره آن گنبد درخشان را ببینیم!اما...دیدن همان و یک عمر سوختن ندیدن همان...
یکی از کودکان که تازه از خواب بیدار شده بود و از همه جا بی خبر پرسید:اینجا کجاست؟
همان طور که از گنبد طلایی دور می شدیم به آن اشاره کردم و گفتم: اینجا ...سامراست...
ندا سادات هاشمی
التماس دعا