به نام خدای بخشنده ی مهربان
۱
حالا لبه ی پرتگاه دوزخ ایستاده ام
تا بهشت تو راهی نمانده
یک قدم لبهایت را ...
نزدیک تر بیاور
نزدیک تر
۲
می پرم از لب تو تا دوزخ
بعد فریاد می زنم : بدرووووووود
روح خود را فروختم شیطان
بهترین مشتری انسان بود
نثر مثل راه رفتن براي رسيدن به مقصدي است؛ اما شعر مثل رقصيدن است كه مقصدی جز خود ندارد.
پل الوار
....
وقتی چیز هایی از این دست را فقط برای خودم و توی دفترم مینوشتم هیچوقت تصور نمی کردم که بشود روی آنها اسم شعر را گذاشت ...شعر سپید! و هنوز هم چنین چیزی را تصور نمی کنم. چون همیشه فکر می کردم لازم نیست کسی چندان هم از چند و چون شعر نو سر در بیاورد یا چندین کتاب وچندین و چند مقاله از نظریه پردازان شعر نو را مطالعه کرده باشد تا بتواند بفهمد که تفاوت شعر سپید با نثر چیست؟ و وجود یا عدم وجود اولین مولفه های شعر را در یک نوشته تشخیص دهد.و اینکه نیما یعنی پدر شعر نو بیش از هر چیز به نو شدن میدان دید در شعر می اندیشد نه تنها ساختار شکنی...و داشتن یک نگاه ابژکتیو به سوژه ها و رسیدن به این نوع نگاه متفاوت از آنچه در گذشته بوده وشاعران کلاسیک داشتند ،برای یک شاعر نو اندیش چیزی فراتر از ابزار شاعری بوده و هدفی برای شاعری او محسوب می شود.و یا لازم نیست کسی اطلاعات چندانی از تکنیک های شعر نو داشته باشد... از جمله تفصیل و تاویل طرح، استغراق شاعرانه، ابژکتیویته،وصف و روایت و داشتن(( وصف روایی))،دکلماسیون و تجسم ،هارمونی،توتالیته و ترکیب لحن ها،موسیقی و فرم،عینیت گرایی ،سمبولیسم ، رسایی یا همان بلاغت در عین سادگی و غیره... چون همیشه فکر می کردم نوشته ای بدون داشتن ابزار قافیه و موسیقی وزن جدای از تمام این تکنیک ها باید حرفی فرا تر از این حرف ها داشته باشد تابشود مفهوم شعر را به آن اطلاق کرد و فارغ از تمام این اطلاعات _که البته دانستنش برای کسی که میخواهد جدی شعر سپید بنویسد شاید الزامی باشد_ شعر سپید ، جهان بینی و اندیشه ای بزرگ را میطلبد تا از یک نثرساده به یک شعر مبدل شود.که درک این اندیشه و دریافت آن تلنگر متفاوت و بزرگ ، نیازی به این ندارد که حتما مخاطب ، شاعر باشد یا اطلاعات زیادی درباره ی شعر سپید داشته باشد.. اما متاسفانه جدیدا توی بعضی از سایت های ادبی معروف و نشریه های ادبی شناخته شده نوشته هایی از نام هایی آشنا خوانده ام تحت عنوان شعر سپید ! که برای من با تمام ندانسته هایم شاید حتی به عنوان یک مخاطب عامی شعر ، سخت نبود تشخیص اینکه آن نوشته بیشتر به یک داستان مینیمال شباهت داشت یا از آن هم فجیع تر گاهی بعضی از این نوشته ها صرفا یک متن ادبی رمانتیک است که یک دانش آموز مقطع دبیرستان یا حتی راهنمایی برای درس انشا می نویسد یا گوشه ی کتاب هایش!کاملا بر پایه ی ذهنیت و عاری از هرنوع نگاه متفاوت و اندیشه ای...
خوب بقیه قضاوت ها رو میذارم به عهده ی صاحب نظران در این میدان...ولی خوندن چنین شعر!! هایی حد اقل برای من و اعتماد به نفسی که هیچوقت نداشتم بی فایده نبود ...دارم به خودم امیدوار می شم شاید نوشته های من هم شعر سپید باشه یا حد اقل چیزی شبیه اون:
چمدانت را که باز کردی
اشک های من بود که بیرون ریخت
و تو
چه بیرحمانه برایم از سادگی و قناعت دختران لندن می گفتی
و نفهمیدی
آنقدر ساده بودم که عاشقت باشم
و آنقدر قانع ...
که پایم را اندازه ی چند جفت جوراب چینی
که نخواستم و نیاوردی
از چمدانت بیرون بکشم و تو نبینی
خوب حق داری !
حتما نگاهم حتی نامرئی تر از گذشته ها شده است
در این پیراهن آبی
که هیچوقت به چشم های تیره ی من نمی آمد و ((من)) به چشم های تو...
می دانم
خاک در گیر و دار دنباله های آبی دامنم
آنقدر هم دامن گیر نیست
که پروازت را به تاخیر بیندازد
تا دیرم نشده چمدانت را ببند
می دانم
چشم آبی ها مردان شرق را می پرستند!
نه ماه انتظارشو کشیده بود...اما دیروز که دیدمش بدو بدو اومد پیشم وبهم گفت : عمه زهرا ! می خوام برم بالای بلند ترین کاج روی زمین و خودمو پرت کنم پایین...
بهش گفتم : خوب كاري نداره از فردا دوتايي با هم راه می افتیم ميريم دنبال بلند ترین کاج روی زمین .خوبه علی؟
اونقدر ذوق کرد انگار که خدا یه خواهر کوچولو بهش داده باشه.
پ.ن:
این دیالوگ خیلی برام عجیب بود نه اینکه علی می خواست از بلند ترین کاج روی زمین خودشو پرت کنه پایین...اینکه من همیشه زهرا بودم و حالا عمه زهرا !
چند در دایره ی مردم عاقل باشم
تخته ی مشق صد اندیشه ی باطل باشم
فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا
بعد از این گوش به آواز در دل باشم
بعد از این...
آ ه...
آ ه س ت ه ت ر
می کشید
سیفون را
نکند
کسی
بویی ببرد
از درد هایش...
پ.ن:
وقتی چند خط بالا رو نوشتم نمی دونم چرا یاد فیلم "به همین سادگی" افتادم.مخصوصا وقتی اسم این پست رو گذاشتم: "بوی خوش زن" کسی که این دو تا فیلم رو دیده باشه می دونه که چقدر به هم ربطی ندارن.آلپاچینو با اون چشمهای غمگین...البته بازی هنگامه قاضیانی هم به نظر من کم نظیر بود
.......
معشوق خواب ها !
لبهایی عاشق به من ببخش
که همطعم فراموشی رنج ها باشد.
پل الوار
من هم میخوام یک بار توی همه عمرم خیانت کنم ! با عرض معذرت از دوستی که کامنتش خصوصی بود:
سلام
یه سوال؟
تو همون زهرا هاشمی خواهر فاطمه هستی؟
قم؟خیابون ...؟
متولد.../.../...؟
منتظر جوابتون هستم
سلام
یه جواب؟
من یک زهرا هاشمی هستم !
من هنوز همون بیابونی که به دنیا اومدم زندگی می کنم!
من با یک خورشید از یک روز سرد بهمن شصتو...اومدم سال 88، یهو دیدم وسط خیابونم...مرغداری روبروی خونه مونم شده بود مسجد!
من اکثر دخترایی که توی این شهر میشناسم اسم خواهرشون فاطمه است اسم خودشونم زهرا هاشمیه!
اتفاقا یکیشونو آخرین بار که رفتم علی بن جعفر دیدم!
داشتن میذاشتنش زیر خاک (این دیگه تعجب نداره که!)
حیف که هنوز سنگشو نذاشته بودن روش ...فوقش یکم حافظه ام کمتر می شد ولی عوضش مطمئن می شدم! اصلا می دونی؟ همیشه آرزو داشتم حافظه امو به کلی از دست بدم...فراموشی...خیلی خوبه...باور کن
نگران نباش ولی همه چی ممکنه...!
من ولی منتظر همه چی نیستم!
یک "زهرا هاشمی" که منتظرهمه چی نباشه نگران هیچی نیست!
پ.ن:
ولی از اونجایی که من خیلی آدم خاصی ام تنها " زهرا هاشمی" این شهرم که خواهر فاطمه نیست.